شنتیا قلب مامان و بابا
shantia,asali
مکالمه ی اين روزهای ما و تو:

من: شنتيا؟

شنتيا:بله(گاها هم ميگی جان)

من:دوست دارم

شنتيا:من خيلی خيلی دوست دارم

من:من خيلی خيلی خيلی دوست دارم

شنتيا: من عاشگتم(عاشقتم)

من:من خيلی عاشقتم

شنتيا:عشگ منی

من: اوف فدات بشم

شنتيا : فدات بشم

من :خدا نکنه جيگر منی

شنتيا:عسل منی

و اين مکالمه تا زمانی ادامه دارد که من خسته بشم وگرنه تو که کم نمياری جيگر مامان

اينقدر اينروزها عاشقانه شدی که دلم نمياد لحظه ای حتی ثانيه ای ازت دور باشم

اينم جديد ترين عکس قلب من:





[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 11:31 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

  ساعت دیواری اتاقمان را برداشتیم
وبه جاش عکس شنتیا رو گذاشتم ...
حالا شنتیا شده تموم لحظه هام

[ شنبه هجدهم آبان 1392 ] [ 9:3 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
سفر یه روزه به کاشان با خاله مائده و عمو رضا که خیلی خوش گذشت:

شنتیا و دخترخالش مهدیسا:




شنتیا و پسرخالش مهدیار تو باغ فین کاشان:





آبشار زیبای نیاسر:


کشتین مارو آخرشم سه تاتون با هم به دوربین نگاه نکردین ههههههه:


اینم یه عکس سه تایی دیگه کنار آبشار نیاسر:


[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ] [ 10:37 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
سلام سلام

ببخشین که خیلی وقته آپ نکردم عوضش با عکسای جدید از شنتیای گلم اومدم

اول بگم که شنتیا همچنان هم همون پسر مهربون و مظلوم خودم هستش خیلی کم اذیتم میکنه البته حسابی بازیگوش و شیطون شده ولی شیطنتاش خداروشکر از روی عقله و از این بابت همیشه خدارو شکر میکنم

هنوز خوب حرف نمیزنه ولی منظورشو میرسونه در حد شیر بده آب بده سوپ بده روشن شد قطع شد خاموش شد تموم شد بابایی کجا رفت مامانی کجاست و اسامی مثل بی بی دادا پجون(پ با فتحه پدرجون) مامی جون داجون(دایی جون) عمه عمو آده(خاله) بدا(مهدیار) و خلاصه میفهمیم چی میگه و خیلی راحت شدیم هنوز شیشه میخوره متاسفانه ولی قراره ازش بگیرم به زودی ،عملیات از بی بی گرفتن رو هم منتظرم هوا گرمتر شه و شروع کنم البته بعد اینکه شیشه رو ترک کرد خلاصه اینکه آقایی شده واسه خودش

راستی امسال هم مثل پارسال تولدش تو فاطمیه بود و تولد رو خصوصی برگزار کردیم ولی خیلی خوش گذشت

بقیه عکسها در ادامه مطلب







ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 17:43 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]














[ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 23:0 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 0:23 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

 

چشمای بسته ی تو رو با بوسه بازش میكنم
قلب شكسته ی تو رو خودم نوازش میكنم
نمیذارم تنگ غروب دلت بگیره از كسی
تا وقتی من كنارتم به هر چی میخوای میرسی
خودم بغل میگیرمت پر میشم از عطر تنت
كاشكی تو هم بفهمی كه میمیرم از نبودنت
خودم به جای تو شبا بهونه هاتو میشمرم
جای تو گریه میكنم جای تو غصه میخورم
هر چی كه دوس داری بگو حرفای قلبتو بزن
دلخوشی هات مال خودت درد دلات برای من
من واسه ی داشتن تو قید یه دنیا رو زدم
كاشكی ازم چیزی بخوای تا به تو دنیامو بدم



ادامه مطلب
[ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ] [ 13:54 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

شنتیای دردانه ام:


ساعت 11/5 شب خواب خوابی ولی لم دادی داری تلویزیون تماشا میکنی هههه مجبوری آخه :


اینم مدل سرسره سواری آقا:


پیک نیک روز جمعه جنگل شیرگاه(چایباغ) و دهن پر سیب پسری کلی هم آب بازی کردی و خیلی خوش گذشت:

شنتیا و خواب نیمروزی :

پسر خوش تیپ مامان:


[ دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 ] [ 10:14 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

شنتیای گوشی باز مامان :

یه روز جمعه و سفر کوتاه با مامی جون و پدرجون و بابایی به کیاسر که خیلی خوش گذشت:

وروجک خان خسته نمیشی از خاموش و روشن کردن لوستر:

شنتیا و مادرجون(مامان مامانم):

شنتیا و بابایی تو حیاط خونه مادرجون:

[ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ] [ 10:45 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
امروز بعد از کلی غیبت اومدم که آپ کنم راستش تو گذاشتن این مطلب دو دل بودم و نمیتونستم وبت رو آپ کنم ولی با خودم فکر کردم که اون اتفاق هم جزیی از زندگی تو بود و بهتره که ثبت بشه تا هر بار که میخونمش یادم بیاد که چه خدای بزرگی دارم 13 خرداد با بابایی و بی بی جون راه افتادیم سمت مشهد چند روزی مشهد بودیم یه روز هم رفتیم خونه عمه عادله گناباد تا اینجای ماجرا همه چی خوب بود خیلی بهمون خوش گذشت یه دل سیر هم زیارت کردیم روز آخر تونستم تورو به ضریح پایین بچسبونم و زیارت کردیم از امام رضا خواستم همیشه حواسش بهت باشه کلی با خدا درددل کردم شب آخر دیدم تب کردی جان مامان تا صبح نخوابیدم و پاشویت کردم بی قرار بودی ولی صبح تبت قطع شد و ما هم که به خیال خودمون فکر میکردیم از دندون بوده راه افتادیم به سمت قائمشهر ولی تو راه دوباره تب کردی مرتب بی بی جون پاشویت میکرد استامینوفن دادیم تبت قطع شد ولی دوباره بالا میرفت قرار شد بجنورد ببریمت بیمارستان ولی...... الان که دارم مینویسم قلبم داره وایمیسته خوشگلم 1کیلومتری بجنورد اون اتفاق وحشتناک افتاد یهو چشات به یه جا خیره شد و لبات محکم میخورد بهم من فقط گریه میکردم و بابایی میگفت آروم باش و بی بی جون هم شوکه شده بود و فقط اسمتو صدا میکردتا اینکه کم کم پاهات و تنت......  به اینجا که رسید دیگه بابایی با سرعت 160 تا میرفت و محکم دستش رو میکوبید رو فرمون داشتیم دیوونه میشدیم دیگه داشتی از حال میرفتی و ما با التماس از مردم آدرس بیمارستان رو میخواستیم و بالاخره بماند با هزار بدبختی پیداش کردیم یه خانم دکتر جوونی اومد بالا سرت و کارای اولیه رو کرد تا نفست برگشت و حرکات دست و پا و سرت عادی تر شد ولی خانم دکتر چیزی گفت که من ضعف کردم گفت احتمال مننژیت هست و دیگه باید بدونیذ مننژیت چیه و چه عوارضی داره خلاصه انتقالت دادیم به بیمارستان امام رضا دکتری که آن کال بود فوق العاده دکتر خوبی بود تمام آزمایشات رو ازت گرفتن و گفتن باید 4-5 روز بستری باشه نمیدونی تو اون چند روز چه حالی داشتیم همون روز اول پدرجون و مامی جون هم راه افتادن اومدن و پشتمون گرم شد چون ماها واقعا شوکه شده بودیم محیط بیمارستان دپرست کرده بود نمیخندیدی باهامون سرسنگین بودی روتو ازمون برمیگردوندی و میخوابیدی قشنگ مشخص بود که ازمون ناراحتی روز آخر با رضایت شخصی مرخصت کردیم تا بتونیم صبح زود حرکت کنیم وقتی آوردیمت تو مهمانپذیری که یه فرشته که خدا برامون از روز اول فرستاده بود تو شهر غریب برامون گرفته بودن میرقصیدی ذوق کرده بودی و ما هم با دیدنت سرحال شدیم و آوردیمت پیش دکتر خودت و اونم گفت که هیچ مورد خاصی تو آزمایشاتت نبوده و جای هیچ نگرانی نیست ولی اگه کمی فقط کمی دیرتر رسیده بودیم بیمارستان معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد خدایا شکرت که همیشه همراهمی دستمو ول نکن خدا که خیلی تنها میمونم حتی وقتایی که من دستت رو ول میکنم تو حواست به من باشه که من اگه تو نباشی پوچم ممنون که همیشه تو زندگیم ردی از خودت میذاری که یادم نره چیزایی رو که خیلی وقتا ازش غافل میشم شکر که پسرم رو بهم برگردوندی خدایا هیچ پدر و مادری غم و مریضی بچشون رو نبینن الهی آمین

[ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ] [ 10:5 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
دو روز پیش مطابق معمول هر غروب که میخوابی خواستم بخوابونمت مقاومت کردی گفتم شنتیا من دارم میخوابم و

چشامو بستم اومدی کنارم دراز کشیدی و باز طبق معمول سرم رو دست کشیدی تا خوابت برد اما وقتی دستت

رو از سرم برداشتم محکم اینبار دستت رو گذاشتی دور گردنم سه بار این کار تکرار شد تا گریه کردی که از کنارت

بلند نشم و اینبار دو دستی بغلم کردی و خوابیدی اون لحظه میخواستم بمیرم برات میخواستم کل دنیا همین یه

لحظه باشه میخواستم ساعت استپ کنه

راستی نفهمیدم آغوش من برای تو امنه یا آغوش تو برای من؟


[ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ] [ 10:34 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

چه باورنکردنی است گذشتن روزها یعنی واقعا تو 13 ماهه شدی ؟

حالا دیگه خیلی چیزا رو متوجه میشی و درک میکنی راه هم میری قند نباتم از یک قدم شروع کردی و کم کم و کم

کم بیشتر شد تا همین دیشب که کلی راه رفتی وروجک شدی از رو مبلا بالا میری و لامپ هارو خاموش ،روشن

میکنی عاشق راه رفتن دوچرخه سواری سرسره بازی هستی عشق دد داری

شنتیا کجا بریم؟ دد میگم شنتیا پا بوس کنم پاهاتو میاری بالا دست بوس کنم دستاتو میاری بالا 

میگم سجده کن سجده میکنی دیگه یاد گرفتی خودت با کنترل تلویزیون رو روشن میکنی عاشق آشپزخونه و

وسایل آشپزخونه ای وقتی کار بدی انجام میدی که میدونی نباید انجامش بدی میگی آ آ آ یعنی آخ آخ آخ دیگه واسه خوابوندنت نیاز نیست خودم رو هلاک کنم خودت خیلی آروم میخوابی فقط

کافیه چند دقیقه خودمون رو بخواب بزنیم و چی بهتر از این بعد از یک روز تلاش و خستگی دراز کشیدن کنار تو و

آرام گرفتن تو ،من و پدرت شنتیا این روزا  دلم که میگیره  هزار بار خدا رو شکر میکنم که تو کنارمی و وقتی برام نمیذاری که غصه دار بشم

تو تمام آنچه من می خواهمی همیشه باش تا من هم باشم




[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 9:29 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
امسال روز تولد حضرت فاطمه متفاوت بود امسال من تنها زن خانه نبودم من علاوه بر نقش همسری نقش دیگری

هم در این زندگی داشتم نقش قشنگ و حساس مادری این را مدیون توام شنتیای من که بودنت این لقب را به

من داد و مدیون خدای تو که تو را به ما عطا کرد و بدجور هوایمان را دارد بعد از آمدنت

آره امسال من هم مادرم و بودن تو بهترین هدیه روز مادرم بود همیشه باش و مرا سرشار کن از لذت وجودت

همسرم مرسی از تو و بودنت کنارم مرسی از لحظه های خوبی که برام میسازی مرسی از تمام چیزهایی که

خودت میدونی مرسی از کادوی خوشگلت میبوسمت


[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 9:24 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
وزن : 9500

پسرکم یه چند قدمی برمیداری و اینقدر ذوق میکنی که مارو هم به وجد میاری فکر کنم دیگه تا 10 روز دیگه کامل راه بیفتی هفتمین دندونت هم دوروز پیش یعنی 10 اردیبهشت در اومد مبارکت باشه مامانی

یکسره هم مشغول صحبت کردنی حالا به زبون خودت هر چند که من منظور خیلی از حرفات رو میفهمم کلمات مفهومی که میگی فعلا ایناست:

دد،ماما،بابا،دا،بابای(بای بای)،هم هم(غذا یا شیر)،آئی(آره)،اه بب(الله اکبر)،ایسه(این چیه)

کلاغ پر میکنی، سجده میکنی،دستات رو میبری دو طرف گوشت و الله اکبر میگی

یاد گرفتی تلویزیون رو خاموش و روشن میکنی و نمیذاری که نگاه کنیم هر چیزی که بهت میگم متوجه میشی و مفهوم حرفا رو میدونی عاشق اینی که بدوم دنبالت و بگم بگیرمت و تو فرار کنی و بعد تو دنبالم کنی و من فرار کنم و این داستان ادامه دارد

اگه ازت بپرسیم هم هم میخوای با سر میگی آره یا به زبون خودت میگی آئی اگرم نخوای سرت رو به چپ و راست تکون میدی

غذا هم که دیگه کامل غذای خودمون رو میخوری عاشق گوجه و هندونه ای و البته آب جدیدا نسبت به بچه های دیگه حسودی میکنی امیدوارم که حسود نشی مامانی البته شاید این یک چیز شایع و عادی بین اکثریت بچه ها باشه ولی نمیدونم چرا من از تو که نهایت عشقی و خوبی محض چنین توقعی ندارم

امروز واکسن یکسالگیت رو زدیم پیشت نبودم مامانی ببخش منو شاید جسمم پیشت نبود ولی روحم پیشت بود ثانیه به ثانیه نگرانتم الان به بابایی زنگ زدم گفت آروم گرفتی خوابیدی آروم باش تا بیام پیشت قند مکرر



عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:18 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
مرد کوچکم مطلب زیر رو از وبلاگ خاله شیوا مامان رهام کوچولو برات گذاشتم چون حرفای دل خودم بود مرسی شیوای مهربونم که اجازه دادی.

فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف

 کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور

 باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض

 کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

 وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و

دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه

 ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من

 بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.... زمانی که میگویم دیگر

نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی از اینکه در کنارت و

مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم کمک کن تا با

نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم .

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:2 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
30فروردین90

پسرکم امشب دوقدمی برداشتی وقتی بین من و بابایی قرار میگرفتی و با تشویقای ما یکی دوقدمی برمیداشتی

و کلی ذوق میکردی اینقدر با غرور و افتخار میخندیدی که من هم بهت افتخار کردم عزیزم همیشه قدمهات استوار

پسرم فقط اینو بدون که راه رفتن و گام برداشتن مهم نیست اینکه در راه درست قدم برداری مهمه 


[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 7:59 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

 تولد تولد تولدت مبارک

عزیز دلم تولد امسالت مصادف شد با شهادت حضرت فاطمه(س) و ما روز 13بدر تولدت رو تو طبیعت گرفتیم البته یه تولد خودمونی که فقط پدرجون و مامی جون، مامان جون و باباجون ،خاله مائده و عمو رضاو مهدیار و دایی علیرضا بودن به ما که خیلی خوش گذشت ولی تو رو نمیدونم اصلا نمیدونم متوجه شدی چه خبره یانه فقط همین رو بگم که اصلا نذاشتی کلاه تولد رو سرت بمونه (دلیل اینکه جشن بزرگت رو گذاشتیم برای سال بعد هم همین بود که خودت هم لذت ببری گلم )کلی کادو هم گرفتی که خیلی کادوهات رو دوست داری و حسابی باهاشون بازی میکنی  دوست دارم پسرکم همیشه باش و نفسمون رو از هوای بودنت پر کن

پسر گلم کی بزرگ شدی که من متوجه نشدم کی قد کشیدی که من نفهمیدم چطور یکسال گذشت به چشم بر هم زدنی ،دلم برای تک تک لحظه هایی که توی این یکسال گذشت تنگ میشه، برای روزای اول حضورت با درد زایمانم، برای گریه کردنای بی امان تو وبیدار موندنای شبانه ما، برای یک ماه و نیم شیر مادر خوردنت ،برای واکسن 2-4 و 6 ماهگیت ،برای اولین خنده بیصدا و اولین خنده با صدا ،برای اولین بار بابا گفتنت، برای اولین بار سینه خیز رفتنت ،برای اولین بار 4دست و پا رفتنت، برای اولین بار ماما گفتنت ،برای ذوق کردنت وقتی که از سر کار برمیگردم، برای تلفن صحبت کردنت و حتی دلم برای نیم ساعت قبل که گلدونی که دوست داشتم رو شکوندی (ساعت 10:25 شب 25/1/91)و برای همین لحظه که آروم و معصوم خوابیدی دلم بی نهایت تنگ میشه من ثانیه به ثانیه دلتنگتم

 

پسرکم باز هم میگم کنارمون باش برای همیشه که دلم به بودنت خوشه دلم به دیدنت خوشه

 

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 10:26 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

روزعیدپارسال خاص  بودچون فقط 17روز مونده بود که تو بیای پیشمون پارسال تو تب و تاب اومدنت بودیم و امسال تو تب و تاب حضورت حضوری که به زندگیمون ،به عشقمون و به بودنمون رنگ و بوی دیگه داد امسال سال بی نظیری بود چون در کنار سفره هفت سین من و بابایی شخص سومی بود که بهمون هیجان میداد، شور زندگی میداد از لحظه سال تحویل بگم که پسرک تو خواب ناز بود و ما مجبور شدیم از خواب ناز بیدارش کنیم تا کنارمون باشه هر چند خوابالود ولی باشه امسال کلی با پسرک مهمونی رفتیم یه سفر هم به لاهیجان رفتیم که خیلی خوش گذشت و تو هم باهامون همکاری کردی خودت اذیت شدی بابت بهم خوردن ساعت خواب و خوراکت ولی مارو اذیت نکردی

خدایا شکرت از نعمت بی نظیری که به ما عطا کردی امیدوارم بتونیم شکر این نعمتت رو به درستی به جا بیاریم

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 10:24 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

پسر گلم 4تا دندون درآوردی دندون نیشت هم داره بیرون میزنه دیگه کاملا غذای خودمون رو میخوری ناسلامتی مرد شدی حسابی وروجک شدی دوست داری همه چی مطابق میلت باشه عاشق ماشین و فرمونی تا بابایی از ماشین پیاده میشه خودتو پرت میکنی به سمت فرمون این روزا صحبت با تلفن شده کارت حالا گاهی با بیسیم گاهی با موبایل گاهی هم کنترل تلویزیون و پنکه نقش تلفن رو دارن وابستگیت به من و بابایی خیلی بیشتر از قبل شده حسابی جیگر شدی مامان

پسرکم یه چند روزی هم مریض شدی ولی خدارو شکر الان خیلی خوبی فقط عزیز دلم یه 4ماهی هست که خوب وزن نمیگیری از 4 ماه پیش تا به حال هنوز 9کیلویی هر چند دکترت میگه مشکلی نیست ولی من نگرانم البته الان شیرت رو کم کردیم و بیشتر غذا میخوری امیدوارم که نتیجه خوبی داشته باشه

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 10:23 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
عزیزم دیشب از درد دندون خوب نخوابیدی خیلی ناله میکردی و شیر هم خیلی کم میخوردی.

مامانت بمیره دندونای قبلیت کمتر اذیتت کرد ولی این دندونای بالا مثل اینکه دردش خیلی بیشتره که پسر صبورم رو بی تاب کرده.

خیلیا میگن صبوری و تحملت به من رفته خیلیا هم میگن که مثل پدرتی ولی من میگم تو مثل هیچکس نیستی اعتراف میکنم تو از من و پدرت و همه آدمایی که تو زندگیم دیدم صبورتری .

 

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 8:39 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
عزیز دلم دو سه روزی هست که ۴دست وپا میری دیگه باید خیلی بیشتر از قبل حواسمون بهت باشه

گلکم استرسم خیلی بیشتر از قبل شده همش نگرانتم

سالم باش و مواظب خودت باش پسرم  خیلی زیاد مواظب خودت باش کاش پیشم بودی کاش پیشت بودم

اههههه اعصابم خورد شده از این همه ندیدنت خدایا بهم صبر بده نمیدونم چرا هرچی میگذره به جای اینکه عادت کنم برام سخت تر شده

بازم میگم گلکم مراقب خودت باش

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 11:58 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محلیشان کنی از گزندشان بی امانی.پس در احترام ،اندازه نگهدار.

پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن.

پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.

پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن،آب را به دستشان بده تا بنوشند، بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز.

 پسرم! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند.

پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن.

پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که تو می خواستی نیست و حالا خر بیار و باقالی بارکن.

پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که جایتان عوض شود.

پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن.

* هان ای
پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج و کسی را به خاطر مواضعش مرنجان.

پسرم! هیچ گاه دنبال به کرسی نشاندن حرفت مباش و همه جا سر هر صحبتی را بازمکن. بگذار تو را نادان بدانند.

پسرم! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند.

پسرم! اساتید را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه ،خود دانی.

پسرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن. “استاد” باید خودش بیاید، زورکی که نیست.

پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری.

پسرم! هیچ کس تنها نیست.

پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در ولش کن پسرم.

پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت.

پسرم! پیامک های عیدنوروزت را همین الان بفرست.

* هان ای
پسرم! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو.اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت.



 

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 11:16 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
مرد کوچکم چه زود بزرگ شدی یک هفته ای هست که سینه خیز میری دو سه باری هم 4دست و پا رفتی

پسر قشنگ مامان وقتی ساعت 3 میشه و تو رو میبینم دیگه خودم نیستم من در تو غرق میشوم

پسر نازم زود بزرگ شدی وقتی صبح بیدار میشی به لامپ ها نگاه میکنی و به ما میفهمونی که باید چراغها رو روشن کنیم و بعد به تلویزیون نگاه میکنی و اگه کنترل دم دستت باشه میگیری طرف تلویزیون که مثلا روشنش کنی میفهمم که بزرگ شدی

خوشگلم زود بزرگ شدی حالا دور تا دور خونه رو سینه خیز میری وقتی چیزی مطابق میلت نباشه باهامون دعوا میکنی وقتی حواسمون بهت نباشه گردنت رو کج میکنی و اینقد ناز میکنی و خودت رو غمگین نشون میدی تا با هات بازی کنیم یا بغلت کنیم میفهمم که بزرگ شدی

خیلی زود بزرگ شدی نازم خیلی زود

بزرگ شو و قد بکش بزرگ شو بشو همدم من و بابایی

پسرکوچولوی مامان حالا شده مرد کوچک من



[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 10:50 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
یه 3-4 روزی رفتیم تهران خونه خاله مائده و عمو رضا یه روزشم رفتیم قم که خیلی خوش گذشت


حرم حضرت معصومه که خیلی آقا بودی فقط موقع نماز جماعت لج کردی و منم مجبور شدم یه گوشه وایستم و با حسرت به نمازگزارها نگاه کنم تو هم تو بغلم خوابیدی البته حق داشتی از شلوغی اونجا کلافه شده بودی منتها ما بزرگترا دلمون میخواد که بچه ها همیشه پا به پامون باشن:

اینجا هم سوار سه چرخه مهدیار شدی و حاضر نبودی بیای پایین فکر نمیکردم اینقدر خوشت بیاد :


[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 10:21 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

اول از عکسای شب یلدا خونه ی پدرجون شروع میکنم:

اینم میز شب یلدا که مامی جون زحمتش رو کشیده بود و کیک هندونه ای که بابا صادق واسه گل پسرم گرفته بود:

قربونت برم که عاشق آب بازی هستی باید با زور و گریه بیاریمت بیرون:

اینم چند تا از عکسای 8 و 9 ماهگی نفسم:

یه سفر کوتاه نیمروزی به کیاسر که خیلی به سه تامون خوش گذشت و تو خیلی آروم بودی عزیز دلم و اصلا اذیتمون نکردی:

فدای خنده هات بشم که به آدم انرژی میده:

شنتیای نازم در حان سیب خوردن:

شنتیا و بازی با روروئکش:

اینم هنرنمایی های باباجون و توهم کلی کیف میکنی:

اینم جدیدترین عکس پسری:

9ماهگی نفسم:

وزن:9400

قد: 72

دور سر:47

خیلی بامزه شدی رقاصی شدی واسه خودت وقتی از یک تا ده میشمریم به ده که میرسیم تو هم میگی ده

بای بای میکنی با دست بعضی چیزا رو نشون میدی عاشق بیرون رفتنی وقتی دستمون رو میبریم بالا و میگیم الله اکبر تو هم دستت رو میبری بالا و به زبون خودت یه چیزی میگی اینکارو باباجون (بابای بابا صادق)بهت یاد داده عشق راه رفتنی دیگه کارمون شده که شما رو تو اتاقا بچرخونیم گاهی از حالت درازکش میشینی  سعی میکنی کارای اطرافیان رو تقلید کنی کلمه هایی مثل دادا، دد، بابا، نه و یکسری کلمه های عجیب غریب میگی دیروز هم بعد از کلی تمرین لطف کردی گفتی ما ما اونم هر دوبار زمانی که من از اتاق رفتم تو آشپز خونه کلی ذوق کردم ولی دیگه تا شب تکرارش نکردی قربونت برم


[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 9:45 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

انار دونه دونه

بچه ای دارم دردونه

قشنگ و مهربونه

انار دونه دونه

چند وقتیه که بچم

گرفتار دندونه

انار دونه دونه

توی دهان بچم

یه گل زده جوونه

گل نگو مرواریده

مثل طلای سفیده

پسر نازم 4بهمن 90 اولین مرواریدش دراومد و و 8 بهمن دومیش هم رو نمایی کرد پسر صبورم حتما خیلی اذیت شدی ولی اینقدر صبوری که دردات رو زیر لبخند و خنده های نازت پنهون میکنی تا مبادا ما ناراحت بشیم خدای خوبم خودت به پسرک صبورم آرامش بده این دعایی هست که از لحظه ای که به دنیا اومدی تا همین امروز و تا همیشه به درگاه خداوند میکنم و خدا هم الحق و والانصاف شنونده خیلی خوبیه

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 8:25 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
پسر شیرینم اینروزا خیلی سرم شلوغه نمیتونم زود و به موقع آپ کنم شرمنده


قول میدم به زودی مطلب بذارم و البته یه عالمه عکس از 8 و 9 ماهگی و اولین شب یلدات

فقط از حال الانمون بگم که من و بابایی داریم بهترین لحظات عمرمون رو کنارت تجربه میکنیم


        خستگیامون با تو رفع میشه قند و نبات مامان هیچوقت نگاهت رو از ما نگیر نفسم


[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 11:44 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
هشت ماهگی نفسم:

عزیز دلم روز به روز داری شیرینتر میشی چند وقتیه که دست میزنی شاید دو ماهی بشه که رقاص شدی و هر کس حتی اگه حرف عادیش هم یکم ریتم داشته باشه شروع میکنی به رقصیدن نمیدونم چرا ماههای قبل یادم رفته بود از این شاهکارت بنویسم ههههه جدیدا همزمان با قر کمر و تکون دادن خودت دستات رو هم تکون میدی، تازگیا به غریبه ها عکس العمل نشون میدی  و نمیری بغلشون البته در کل اجتماعی هستی و فقط 10 دقیقه غریبی میکنی بعد باهاشون جور میشی وقتی بهت میگیم برق کو به لامپ و لوستر البته اگه روشن باشن نگاه میکنی


لحظه لحظه با تو بودن را مزه مزه میکنم و چه شیرین است طعم لبخندهای تو ،طعم گریه های تو ، طعم نگاه های تو

و چه شیرین است طعم تو 

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 8:20 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 17:25 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 17:24 ] [ مامان زهرا و بابا صادق ]
درباره وبلاگ

من و بابا صادق مرداد 86 نامزد کردیم و 23 آبان 87 زندگی قشنگمون رو زیر یک سقف آغاز کردیم در اینجا مینویسیم برای تو به امید روزی که نهال شدن تو و به بار نشستن درخت زندگیمون رو شاهد باشیم............به امید خدا
این هم تصویر ذهنی نی نی ماست
امکانات وب